بغض های بارانی دلم
آزار
آزار
نه ذهنم خاموش و نه دلم ...
گویی نجواهای شیرین گذشته شان را فراموش کرده اند
دیگر آزارگونه می سرایند
و مرا زیر نجواهای زشتو پستشان
له می کنند ...
!! نوشته شده توسط یلدا مهرآذر
| 8:17 بعد از ظهر | پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389
•
خواهش
امشب بی خواهش آمدی
بی خواهش من ، بی خواهش دستها
بی خواهش اشک ها...
آمدی
چشم ها سیر دیدنت شدن
گوش ها محو شنیدنت شدن
دلم آرام گرفت
روحم آرام گرفت
جانم آرام گرفت
جان من
آمدی ؟؟
!! نوشته شده توسط یلدا مهرآذر
| 11:26 قبل از ظهر | یکشنبه پنجم دی 1389
•
گریه
دلم می گرید
لبم می گرید
اما چشمانم ..
مجبور است گریه را پنهان کند
چند روزی است لبخند های لبم زود محو می شود
...
چرا مرهمی نیست بر زخم هایم
چرا هر شب زخم هایم بی پاسخند
...
این درد.. دردی همیشگی ست
دردی کهنه است
که بر دلم مانده است
ای پاسخ
ای مرهم
در انتظار چه هستی
..
!! نوشته شده توسط یلدا مهرآذر
| 11:54 قبل از ظهر | سه شنبه هجدهم آبان 1389
•

